هَميشہ بـايد کَســـ ـے باشد کہ مَعنے ِ سه نقطه ے انتهاے ِ جُملـــه هایت را بفَهمد...

http://mastanerosva.persiangig.com/image/hossein%20(793).jpg

  مشق امشب باراني من اين است :

نمي دانم تو ميداني

  سخن از راز ديرينيست

   نميدانم که اين خوبست يا شايد

   سخن از راه بي پايان يک احساس

   که خون را در رگ شعرم به قلبت ميزند پيوند

   سخن از عشوه و ناز و تمنا نيست

   سخن از "راه بي پايان" خوبي هاست

   سخن از پاکي احساس باران هاست

    سخن از انتها و مقصد ره نيست

   سخن از حرکت خون تو در رگهاي احساس است

 

+ تاریخ چهارشنبه 11 تیر1393ساعت نویسنده پسر باران |

 http://sobhemeymeh.ir/files/sm/91/2/13/DSC00199.JPG

گواه تشنگی دشت های عریان است
گلی که گوش به زنگ نماز باران است
نشسته است به سوی کدام سرو شهید
شقایقی که در این کوه سر به دامان است
به گوش او چه بخوانم  که او حبیب خداست
غم است و در دل من سالهاست  مهمان است

عجب حکایت تلخی که  تیغ حمامی
هنوز منتظر میرزا تقی خان است
کسی سلام مرا پاسخی نمی گوید
کجایی اخوا هنوز زمستان است

 

شعر از سعید بیابانکی

 

+ تاریخ چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت نویسنده پسر باران |

 

من که سرپناهی را جز تو ندارم ای باران

 در آغوش چه کسی آرام بگیرم

من که هیچکس جز خدا را ندارم ای آسمان…

ببار ای باران

  این آرامش ناخواسته ام را در زیر قطره های باوفایت از من نگیر

 بیوفا نباش

 ای باران با وفا تنها همین شب هوای مرا داشته باش.

 

+ تاریخ شنبه 17 خرداد1393ساعت نویسنده پسر باران |


دیر آمدی باران... دیـــــر


من


در جایی..._در حجم نبودن کسی


خشکیدم...


+ تاریخ دوشنبه 28 بهمن1392ساعت نویسنده پسر باران |

http://baranbash.persiangig.com/waiting-in-rain.jpg

 

اگر عمیق تر نفس بکشی

مرا به درون خویش میبری


و اگر نفست را باز دهی


به ابرها میسپاری ام


آنقدر سبکم


که با قاصدکی به آسمان می شوم


و با قطره بارانی بر بام تو برمی گردم

+ تاریخ دوشنبه 30 دی1392ساعت نویسنده پسر باران |

بارون


ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون


+ تاریخ دوشنبه 30 دی1392ساعت نویسنده پسر باران |


در این بست شعری از یغما گلرویی که درباره سفر سیاوش قمیشی از لس آنجلس هست رو واستون گذاشتم . خداییشم محتوای جالبی داره امیدوارم لذت ببرین.  

میرم از شهر فرشته های زشت

  

دلمو تو چمدونم میذارم ، گلدونای گلمو بر میدارم

برای ادامه ی این سرنوشت ، میرم از شهر فرشته های زشت

شهری که تو دود کینه ها گـُمه ، لب آدماش چه بی تبسمه

توی دست هر دقیقه خنجره ، غنچه ی ترانه اینجا پر پر ه

از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم

وقتشه این آواره رو دوباره در به در کنم

وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمو

وقتشه از این جا برم ، وقتشه که خطر کنم

دنبال یه باغچه ی صمیمی ام ، دنبال اون حسّای قدیمی ام

حس بو کردن بارونِ بهار ، گم شدن تو عطر خاک بی قرار

برگای تقویمُ اونجا می شمارم ، گـُلامو تو خاکِ اون جا میکارم

خاکی که اگرچه خاک خونه نیست ، اما توش دغدغه ی زمونه نیست

از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم

وقتشه این آواره رو دوباره در بدر کنم

وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمو

وقتشه از این جا برم ، وقتشه که خطر کنم

«یغما»


+ تاریخ سه شنبه 17 دی1392ساعت نویسنده پسر باران |


ازچرخش بهرگونه همی دار امید

وز گردش روزگار می لرز  چو  بید

گفتی که پس از سیاهی رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

حافظ شیرازی


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

+ تاریخ دوشنبه 25 آذر1392ساعت نویسنده پسر باران |


میدانستم عاشق بارانی ،


آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،


تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد


این اشکهای من است که بر روی تو میبارد


آسمان با دیدن چشمهای من می نالد


عشق همین است و راه آن نفسگیر


باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،


دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی


خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی


عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی


با تو بودن یعنی همین ،


یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین


عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم


این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،

این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست

+ تاریخ دوشنبه 25 آذر1392ساعت نویسنده پسر باران |


اینکه چقدر از آن روز ها گذشته ...

یا اینکه چقدر هر دو مان عوض شده ایم

یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم

اصلا مهـــم نیست !

باران که ببارد  هر وقتی که می خواهد باشد

دل هایمان هوای هم را می کند !!!





به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است

اصلا هم دلم برایت تنگ نشده،

حتی به ...تو فكر هم نمی‌كنم

باران هم تو را دیگر به یاد من نمی‌آورد

مثل همین حالا كه می‌بارد

لابد حالا داری زیر باران قدم می‌زنی . . . . . .

چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم...




از چشم یا آسمان

فرقی نمی‌کند

باران که بر زمین افتاد

دیگر باران نیست



 دلگیر نشو از آدمها…

 نیش زدن طبیعتشونه!!

 سالهاست که به هوایِ بارانی می گویند :

  خــــــراب…!




از پشت ابرها دستی تکان بده
شاید نبینمت قدری زمان بده
آغاز کردام ره را به نام تو
پایان قصه را بر من نشان بده


روح باران را بگو...

تشنه کامانیم! ای ابر سیاه
بر لب ما قطره ای ایثار کن
خاک، له له میزند، خورشید تیغ
چشمه های خشک را سرشار کن
دست خشکیده ست و دهقان ناامید
رودهای خفته را بیدار کن
باغ پژمرده ست و غمگین باغبان
این سراسر خار را گلزار کن
روح باران را بگو ای تابناک
بحر را سرریز کن، رگبار کن
جان ما را زین پلیدی ها بشوی!
کار کن! ای ابر نیسان کار کن!
...................

آری باران ، لبخند خداست....




ما شقایق های باران خورده ایم / سیلی نا حق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است / زخم ها از باد و طوفان خورده ایم

دوست دار شما پسر بارن

+ تاریخ دوشنبه 25 آذر1392ساعت نویسنده پسر باران |